بالاخره یه روز با یه عده کارگردان دیگه یه فیلم میسازم به اسم :
Karaj , I F U C K you
پ.ن. : تحت تاثیر این!
* قسمتی از یکی از ترانه های بالگرد.
.
وقتی فکر میکنم میبینم گـــ.ـوز و شقیقه به هم خیلی ربط دارن...
.
.
هر دوشون برای یه هدف مشترک تلاش میکنن و
اون هم "رسیدن انسان به سعادت در دنیا و آخرتـ"ـه...!
.
من واقعا نمیدونم چی تو این وامونده گذاشتم که
هر کی تو گوگل دنبال سایت سـ.کسـ.ـی میگرده، صاف میاردش اینجا!!!
تو یکی دو سال گذشته، سوالی که ذهنم رو از هرچیزی بیشتر مشغول کرده، اینه که...
ته ریش بهم میاد یا نه...!!!
موفقیت بزرگ برای یک "ایرانــــی" اینه که بتونه بره خارج ، و از صفر شروع کنه!
.
.
ما اینجا از "زیر صفر" شروع میکنیم،
و تلاش میکنیم تا شاید روزی بتونیم به صفر برسیم...
یعنی اون قدری که یه مرد از فحش خوار مادر ناراحت میشه،
خواهر و مادرش هم از فحش برادر یا پسر، ناراحت میشن؟!!
- الهی... ما، و تمام اطرافیان ما را، آدم بفرمــــا!
...
صدها نفر زن و مرد و پیر و جوان با صدای بلند: الهی آمین...
|
دوشنبه 13 مهر1388 ساعت: 10:56 |
توسط:آتیش پاره | ||||
|
جواب بده قربونت برم الهی: | |||||
|
وب سایت پست الکترونیک | |||||
تقریبا سه ماه از این کامنت میگذره و هنوز از آتیش پاره خبری نشده، با وجود اینکه خودش گفته که ناراحت نباشم ولی نمیتونم!
آتیش پاره... تو زیدفاب رویاهای منی. بیا و قلب منو بیشتر از این آتیش نزن!
یه زمانی فکر میکردم بلاگفا چقدر خوبه که وقتی وبلاگای دیگه آپ میکنن، خبر میده...
اون موقع هنوز نمیدونستم "گوگل ریدر" چیه!!!
خدا، اصلا تقصیر من... حالا بیا آشتی کنیم دیگه!
همیشه خوشمزه ترین و خوش رنگ ترین طعم پاستیل،
اون طعمیه که توی یه پاکت پاستیل
از بقیه کمتره...!!!
وقتی آقای مظلومی و خانم خرسندی با هم ازدواج کردند خیلی هم دیگه رو دوست داشتند
.هر روز ساعت ها جلوی هم مینشستند و همدیگه رو نگاه میکردند
.خانم خرسندی هر روز برای آقای مظلومی که از سر کار میومد اشکنه (که غذای مورد علاقه آقای مظلومی بود) درست میکرد و آقای مظلومی هر شب قبل از اینکه به رختخواب برن و عشقبازی کنند، برای خانوم خرسندی با سوت آهنگ لاو استوری میزد
...این وضع مدتی ادامه داشت، ولی کم کم بچه و مشکلات زندگی و اداره خانواده و هزار تا چیز دیگه وضع رو کمی عوض کرد
.اونا دیگه هر روز به جای ساعتها، فقط چند دقیقه عاشقانه به هم خیره میشدن. دیگه هر روز اشکنه نمیخوردن و خانم خرسندی گاهی هم غذاهایی که کامبیز (پسر بزرگ خانواده)، الیزابت (تنها دختر و فرزند وسط خانواده) و آقا صادق (فرزند کوچک خانواده) دوست داشتن رو درست میکرد. دیگه هر شب با هم سـ.ـکـ.ـس نداشتن و بعضی شب ها خانم خرسندی به این دلیل که دخترا تو سن بلوغ بیش از هر وقت دیگه ای به مادرشون نیاز دارن تو اتاق الیزابت میخوابید
.و آقای مظلومی حس میکرد که دیگه مثل قبل بهش توجه نمیشه! و این حس مدتها ادامه داشت
...
روزی از روزهای سرد و بارونی، آقای مظلومی در حالی که خیس شده بود و از سرما میلرزید، وارد خانه شد و بعد از اینکه چترش رو بست و با بارونی و کلاهش به جا رختی آویزون کرد، وارد آشپز خانه شد و گفت: این رئیس ما نمیخواد یه دستی به سر و روی شوفاژای اداره بکشه! و الیزابت رو دید که با مانتو و مقنعه ی مدرسه پشت میز نشسته، شیر کاکائوی داغ میخوره و میگه: مدیر ما هم
...لپش رو کشید و به خانم خرسندی گفت یه چایی براش بریزه و خانم خرسندی زیر کتری رو روشن کرد
!خانم خرسندی بعد از ۱ ساعت از آشپزخانه بیرون اومد، چایی رو جلوی آقای مظلومی که به صفحه تلویزیون و آقا صادق -که بدون اینکه چیزی رو به اعضای مبارک بدنش بگیره به بازیش ادامه میداد- نگاه میکرد گذاشت و به آشپز خانه بر گشت
.آقای مظلومی به استکان چایی کم رنگی که کفهای روش اون رو به چیز دیگه ای شبیه کرده بود نگاه کرد و شروع به نوشیدن آن کرد که در خانه باز شد، کامبیز یه سلام دسته جمعی کرد و بدون اینکه حتی دیده بشه به آشپز خونه رفت
.
در حالی که آقای مظلومی چایش رو مینوشید و کم و بیش به حرف هایی که توی آشپزخونه زده میشد گوش میداد، کامبیز برای خانم خرسندی تعریف کرد که امروز بعد از دانشگاه با "آکله" (آکله در اینجا اسم خاص است نه صفت!) دوتایی رفتند سینما و فیلم خروس جنگی رو دیدن. و این رو نگفت که تو تاریکی سینما دستش رو روی شونه ی آکله انداخته و کم کم کف دستش رو به صورت کاسه مانندی در آورده و به سینه ی آکله انتقال داده و آکله کمی چشم غره رفته ولی هیچی نگفته و مقاومتی نکرده!
درحالی که کامبیز از رنگ جدید موهای آکله و خط چشم خلیجیش که خیلی بهش میومد و کیف زرد ورنیش که باید یدونه هم برای الیزابت بخرن برای خانم خرسندی حرف میزد، آقای مظلومی توی اتاق نشیمن به این فکر میکرد که تا حالا این اسم رو نشنیده و هیچی در مورد این دختر نمیدونه!
پس از چند دقیقه خانم خرسندی و الیزابت و کامبیز در حالی که خانم خرسندی به الیزابت میگفت: باشه مامان امشب پیش تو میخوابم، به اتاق نشیمن آمدند و بعد از اینکه کامبیز سری برای آقای مظلومی تکان داد و با گفتن "چطوری پدرسگ؟" به آقا صادق صمیمیتش رو ابراز کرد، هر کدام روی مبلی نشستند و خانم خرسندی گفت: مامان، بسه دیگه. الان "ویکتوریا" شروع میشه. و همه با هم به تماشای سریال مورد نفرت آقای مظلومی نشستند.
در وسط سریال، جایی که ویکتوریا و دوست پسر جوانش همدیگر رو بغل کرده بودند و حرفهای عاشقانه میزدند، آقای مظلومی برای اینکه از یکنواختیه جو حاکم خلاص بشه، دستش رو به سمت خانم خرسندی که کنارش نشسته بود دراز کرد. ولی خانم خرسندی روی دستش زد و گفت خجالت بکش مرد! و آقای مظلومی با خودش فکر کرد کاش خانم خرسندی به یه چشم غره ساده، مثل اون روزها که با هم به سینما میرفتن، بسنده میکرد.
سریال به پایان رسید و خانم خرسندی و الیزابت در حالی که الیزابت قسمت قبلی "خواهر دوست داشتنی من" رو که خانم خرسندی ندیده بود برایش تعریف میکرد میز شام رو چیدند.
چند دقیقه ی بعد همه دور میز نشسته بودند و خانم خرسندی غذا رو آورد. آقای مظلومی با دیدن خورشت فسنجون کاسه صبرش لبریز شد و شروع به داد و فریاد کرد که:
من اصلا تو این خونه آدم نیستم. هیچ کس من رو به هیچ جاش نمیگیره. بود و نبود من برای هیچکی تو این خونه مهم نیست و انگار نه انگار که منم آدمم! دیگه خسته شدم. اصلا من بمیرم که "هم خودم راحت شم و هم شماها"...
و در حالی که افراد خانواده خیره نگاهش میکردند به سمت سامسونتش رفت و یه هفت تیر کالیبر 38 میلیمتر در آورد، لوله اش رو توی دهانش گذاشت و شلیک کرد.
خانم خرسندی، کامبیز، الیزابت و آقا صادق کمی به هم نگاه کردند و سکوتشان با حرف کامبیز که گفت: راستی مامان برای ولنتاین چی به آکله بدم؟ شکسته شد و همه شروع به کشیدن غذا کردند.
بعد از اون خانم خرسندی و بچه ها "راحت شدند" و به خوبی و خوشی زندگی کردند...
ADSL دارم ،
پــــــس هستم!!!
پ.ن.: به مناسبت اولین پست بعد از وصال ADSL!

چند وقت پیش برای انجام کاری بسیار مهم راهی تهران شدم و به رسم همه ی کرجی های پول ندار (بر عکس پولدار) مترو را به عنوان وسیله حمل و نقل پاک و ارزان برای این سفر یکروزه برگزیدم.
(برای دوستانی که در تهران زندگی نمیکنند و از نعمت مترو بی بهره اند توضیح میدهم که: مترو اتوبوسیست بسیار دراز که زیر زمین حرکت میکند و آدمهای زیادی، آدمهای بسیار بسیار زیادی در آن وجود دارند. این وسیله نقلیه که مکان بسیار مناسبیست برای خریدن فال، شرت زنانه، اسفنج جادویی، دوربین فیلمبرداری و ضبط خودرو و گرفتن بلوتوث جدید، شماره دختر، آنفلوانزای خوکی، مجله تبلیغاتی رایگان و فرم شرکت در مسابقه عکاسی، نمونه بازر یک محل چند فرهنگی با مراجعه کنندگان گوناگون اعم از دکتر و مهندس و دانشجو و قاتل و آکتور سینما و عضو اسبق مافیا و خدمتکار باغ وحش و غیره است و صبح ها (بین ساعت 6:30 تا 8 اینطورا) و بعد از ظهر ها (بین ساعت 6:30 تا 8 اینطورا) در آن برنامه بـ.کن بـ.کن یا در بهترین حالت بمـ.ـال بازی و انگشت بازی به راه است. مردم همه از این وسیله و خدمات آن راضی اند و هر روز وقتی که صبح ها با مترو به سر کار خود میرسند (یا نمیرسند) و بعد از ظهر ها با مترو به خانه های خود باز میگردند (یا نمیگردند) خدا را شکر میکنند و به جان راهبران قطار، مسئولین ایستگاه ها و خواهر ها و مادرهای ایشان دعا میکنند.)
در روز مذکور، وقتی من مراحل جذاب و دوست داشتنی سبز و آبی را پشت سر گذاشتم برای ورود به خط قرمز رنگ راهی سکوی ایستگاه امام خمینی شدم و به انتظار قطار میرداماد ایستادم. در همین میان هم برای آشنایی بازهم بیشتر با فرهنگ غنی ایرانی، مردم حاضر در ایستگاه را مورد بررسی و مطالعه بصری قرار میدادم که متوجه خانواده ای با محبت، چند متر اونورتر از خود شدم. زن و مرد خوب و دوست داشتنی ای که با عشق بسیار به عقد هم در آمده بودند و بچه دار شده بودند.
توجهم به مرد خانواده که چیزی را دهانش گذاشته بود و با اشتهای زیاد میمکید جلب شد. ولی کمی بعد تشخیص دادم که آن "چیز" خوراکی نیست که در دهان مرد مکیده میشود!!!
پدر مهربان گوش دختر نوزاد خود را در دهان گذاشته بود و دِ لیس بزن. هر از چند گاهی هم گوش را از دهانش خارج میکرد، بچه را که بغل کرده بود کمی دورتر میگرفت و نگاه میکرد، دوباره نزدیک میاورد و بوسه ای به گردن او میزد و همان بوسه را با زبانش ادامه میداد تا دوباره به گوش میرسید، چیزی در آن میگفت و دوباره به لیسیدن گوش و لپ و چشم و بینی و دهان و غیره ادامه میداد.
دقایق میگذشتند و من همینطور به مرد چاق و قد کوتاه و کچل و ریشو که بچه اش را با تمام وجود میلیسید خیره مانده بودم. و درست زمانی که پدر با محبت نوازش کردن و فشردن بچه را به یکی از دستهایش واگذار کرد و دست دیگرش را به سمت خشتک شلوارش برد، مترو رسید، ایستاد، درهایش باز شدند و مرد و بچه و من در میان آدمهایی که از مترو خارج میشدند گم شدیم...
پ.ن.: اسم این محبت پدرانه اس نه انحراف جنسی!!!
پ.ن.2: از قدیم گفتن پدر و دختر با هم جورن و مادر و پسر با هم... به نظرم اگه این خانواده پسردار بشن دیگه خیلی زشته!