
چند وقت پیش برای انجام کاری بسیار مهم راهی تهران شدم و به رسم همه ی کرجی های پول ندار (بر عکس پولدار) مترو را به عنوان وسیله حمل و نقل پاک و ارزان برای این سفر یکروزه برگزیدم.
(برای دوستانی که در تهران زندگی نمیکنند و از نعمت مترو بی بهره اند توضیح میدهم که: مترو اتوبوسیست بسیار دراز که زیر زمین حرکت میکند و آدمهای زیادی، آدمهای بسیار بسیار زیادی در آن وجود دارند. این وسیله نقلیه که مکان بسیار مناسبیست برای خریدن فال، شرت زنانه، اسفنج جادویی، دوربین فیلمبرداری و ضبط خودرو و گرفتن بلوتوث جدید، شماره دختر، آنفلوانزای خوکی، مجله تبلیغاتی رایگان و فرم شرکت در مسابقه عکاسی، نمونه بازر یک محل چند فرهنگی با مراجعه کنندگان گوناگون اعم از دکتر و مهندس و دانشجو و قاتل و آکتور سینما و عضو اسبق مافیا و خدمتکار باغ وحش و غیره است و صبح ها (بین ساعت 6:30 تا 8 اینطورا) و بعد از ظهر ها (بین ساعت 6:30 تا 8 اینطورا) در آن برنامه بـ.کن بـ.کن یا در بهترین حالت بمـ.ـال بازی و انگشت بازی به راه است. مردم همه از این وسیله و خدمات آن راضی اند و هر روز وقتی که صبح ها با مترو به سر کار خود میرسند (یا نمیرسند) و بعد از ظهر ها با مترو به خانه های خود باز میگردند (یا نمیگردند) خدا را شکر میکنند و به جان راهبران قطار، مسئولین ایستگاه ها و خواهر ها و مادرهای ایشان دعا میکنند.)
در روز مذکور، وقتی من مراحل جذاب و دوست داشتنی سبز و آبی را پشت سر گذاشتم برای ورود به خط قرمز رنگ راهی سکوی ایستگاه امام خمینی شدم و به انتظار قطار میرداماد ایستادم. در همین میان هم برای آشنایی بازهم بیشتر با فرهنگ غنی ایرانی، مردم حاضر در ایستگاه را مورد بررسی و مطالعه بصری قرار میدادم که متوجه خانواده ای با محبت، چند متر اونورتر از خود شدم. زن و مرد خوب و دوست داشتنی ای که با عشق بسیار به عقد هم در آمده بودند و بچه دار شده بودند.
توجهم به مرد خانواده که چیزی را دهانش گذاشته بود و با اشتهای زیاد میمکید جلب شد. ولی کمی بعد تشخیص دادم که آن "چیز" خوراکی نیست که در دهان مرد مکیده میشود!!!
پدر مهربان گوش دختر نوزاد خود را در دهان گذاشته بود و دِ لیس بزن. هر از چند گاهی هم گوش را از دهانش خارج میکرد، بچه را که بغل کرده بود کمی دورتر میگرفت و نگاه میکرد، دوباره نزدیک میاورد و بوسه ای به گردن او میزد و همان بوسه را با زبانش ادامه میداد تا دوباره به گوش میرسید، چیزی در آن میگفت و دوباره به لیسیدن گوش و لپ و چشم و بینی و دهان و غیره ادامه میداد.
دقایق میگذشتند و من همینطور به مرد چاق و قد کوتاه و کچل و ریشو که بچه اش را با تمام وجود میلیسید خیره مانده بودم. و درست زمانی که پدر با محبت نوازش کردن و فشردن بچه را به یکی از دستهایش واگذار کرد و دست دیگرش را به سمت خشتک شلوارش برد، مترو رسید، ایستاد، درهایش باز شدند و مرد و بچه و من در میان آدمهایی که از مترو خارج میشدند گم شدیم...
پ.ن.: اسم این محبت پدرانه اس نه انحراف جنسی!!!
پ.ن.2: از قدیم گفتن پدر و دختر با هم جورن و مادر و پسر با هم... به نظرم اگه این خانواده پسردار بشن دیگه خیلی زشته!

اسم کامل پدر من "جناب سرهنگ نیک مرامِ" و دلیلش هم اینه که سالیانه سال رخت نظام به تن داشته. نظام هم که از "نظم" میاد و همه اینها یعنی اینکه:
پدر من شدیدا انسان منظمیه...
دقیقا همون چیزی که بچه هاش نیستن!!!
سرهنگ نیک مرام که همیشه "نظم و ترتیب" رو عامل اصلی موفقیت میدونست، از همون روزی که بچه اولش (یعنی خواهر بزرگ من) چشم به جهان گشود، با پشتکار بسیار زیاد شروع به آموزش این دو گوهر ارزشمند به بچه اش و در آینده ای نه چندان دور بچه هایش کرد و در این راه از هیچ تلاشی اعم از صحبت در باره نظم و فواید آن، نقل داستان هایی از خود و کودکی خود و موفقیت هایی که به واسطه منظم بودن کسب کرده است برای بچه ها، تعیین جایزه ای خفن برای تمیز ترین اتاق و کمد در خانواده نیک مرام، صحبت در باره نظم و فواید آن کمی جدی تر، درد دل کردن با خانم شفقی (همسایه سابق) در باره بی نظمی بچه ها و نشان دادن اتاق آنها به وی و "میبینی خانم شفقی جون؟!" گفتن، صحبت در باره نظم و فواید آن باز هم جدی تر و البته اینبار کمی بلند تر و... فروگذاری نمیکرد.
نیک مرامه پدر که با هیچ روشی در آموزش "نظم و ترتیب"به موفقیت نرسید، در آخر -از سر ناچاری- به تنبیه های گوناگون روی آورد. اما او تنها به تنبیه های کلیشه ای چون "تا وقتی میزت تمیز نشه از ناهار خبری نیست" و
"هر وقت اتاقت تمیز شد صدام کن بیام درو باز کنم" و... اکتفا نمیکرد و در این رابطه گاهی خلاقیت های جالبی به کار میبرد.یکی از همین خلاقیت ها چیزی بود که "من" سالها منتظرش بودم...
من از زمانی که پوشک رو ترک کردم و جذب شرت و شلوار غیر مسلح شدم، علاقه شدیدی به گل و گیاه و طبیعت نشان دادم. به طوری که در هر زمانی از شبانه روز و هر فصلی از سال، وقتی که احساس تنگ گرفتگی میکردم، بدون معطلی به حیاط میدویدم، لب باغچه می ایستادم، دول کوچکم را رو به طرف گلها میگرفتم و با ولع "جیش میکردم"!!!
این عادت من تا سالها ادامه داشت و وقتی که بزرگتر شدم به اجبار ترکش کردم...
یکی از روزهایی که پدرم به شکلی عصبانی با من از نظم و فواید آن حرف میزد به زمین اتاق که مملو از آت و آشغال و وسیله بود اشاره کرد و گفت: "نگاه کن... اتاقت مثل جنگل شده! خیلی خوب... جنگل دوست داری؟! برات جنگل ترش میکنم!" و بدون معطلی سه گلدان سفالی بزرگ و کر و کثیف رو از حیاط خانه به وسط اتاق من منتقل کرد. و در حالی که باخودش فکر میکرد "چه تنبیه شدیدی کردم بچه رو" از اتاقم خارج شد...
غافل از اینکه من همیشه آرزو داشتم یه باغچه تو اتاق خودم داشته باشم که دیگه توی سرمای زمستون، دولم یخ نزنه!!!
چند روز بعد پدرم گلدون هایی که دیگه گلهاش به دلیل وجود
اوره و مواد دیگر در خاکشان خشک شده بودن رو از اتاق من بیرون برد و چند وقت بعد، تصمیم گرفت که دیگه با ما از نظم و فواید آن صحبت نکنه...
چرا
پاییز برای بعضی از برگهای روی یک شاخه،
زودتر از بقیه ی برگهای همون شاخه، فرا میرسه؟!!


خوانندگان عزیز توجه کنید...
برای شما محصولات ویژه ای داریم!
اگر روزی روزگاری تصمیم به خرید کیف گرفتید، حتما... حتما و حتما قبل از هر اقدام سری به خانه هنرمندان بزنید و از کیفهای دست دوز "دکمه" دیدن کنید.
پس... وعده ما... خانه ی هنرمندان ، فروشگاه کتابفروشی ، جنب گالری ممیز
اسب حیوان نجیبیست ، سگ با وفا ،
و شـــتــــــــــــر...
ناباب(naaBaab)...!!!
"یک فنجان عکس
یک فریم قهوه"
اه اه ... چه لوس!!
امروز که داشتم میومدم خونه، تو تاکسی، راننده داشت به آهنگی گوش میداد که خواننده، اون رو برای خانومی به اسم "نیر
(Nayyer)" میخوند.صدا و لحن خوندن خواننده و موسیقی و فضای کلی اثر جوری بود که شنوند "نیر" خانوم رو هیچی نمیتونست تصور کنه جز زن مطلقه ی چاق و پستون گنده ای که تنهایی وسط یه اتاق پذیرایی با دکور قهوه ای میخنده و با آهنگ بندری ای که پخش میشه و دست زدن های بقیه ی آدمهایی که تو مهمونی فقط نشستن و نگاه میکنن، دستاشو بالا میبره و سینه هایی که سوتین نامرغوبش فرم صفت و بدی رو بهشون داده، با حرکاتی پر انرژی میلرزونه و ماتیک تیره اش اصلا هماهنگی خوبی با لباس دامن سر همیه سبز با گلهای بزرگ قرمز و موهایی که مدت زیادی از مش زرد بد رنگش گذشته و سیاهی (و البته کمی هم سفیدی) طبیعیشون سر برآورده نداره.
توی اون ترانه، خواننده ی مذکور بعد از اینکه چند بار اسم "نیر" رو -که همچین آش دهنسوزیم نیست- با تمام وجود صدا میزنه، اعلام میکنه که :
"اگه یه دل تو دنیا پر از صفا باشه، من یکی دارم"
و درست بعد از اون "دوبار پشت سر هم" یاد آوری میکنه که :
"تلفن میکنم جواب نمیدی. کسی رو مثل من عذاب نمیدی."
خیلی فکر کردم که چرا این خواننده با وجود اینکه "نیر" وی رو از همه بیشتر عذاب میده و حتی تلفن هاشو جواب نمیده، باز هم دل اون رو پر از صفا میپنداره و بد تر از اون، دل رو از آن خودش میدونه؟!!
بی شک سازنده ی این اثر نمونه ی بارز یک مرد بد بخت، خاک تو سر و ضعیف در مواجهه با جنس مخالفه و ترانه اون عاری از هرگونه عزت نفس!!!
احساس خوبی دارم که
بوی ماه مدرسه باز راه افتاده، ولی
من تو خونه نشستم و دارم وبلاگم رو آپ میکنم!!!
من نمی میرم ،
مگر اینکه به آرزوهای بزرگم رسیده باشم...
همیشه این موقع سال برام غیر قابل تحمل بود. عاشق بهار بودم و بعد تابستون. و حالم بهم میخورد از پاییز و بعد از اون زمستون.
از سرما نفرت داشتم. از درختای بدون برگ. از آسمون گرفته و خیابونای خلوت و لباسای کلفت و سنگین و طبیعتی که تنوع رنگیشو از دست میده و فضای زندگی که کلا دلگیر میشه!
همیشه این موقع سال دلم شدیدا میگرفت. وقتی هوا شروع میکرد به سرد شدن و برگها به زرد شدن و آسمون ابری شدن و مدرسه ها باز شدن و آب استخر سبز شدن و آدمها غمگین شدن.
همیشه این موقع سال لبریز بودم از حس این که فصلهای مورد علاقم دارن جاشونو به فصلهای مورد نفرتم میدن و این برام شدیدا ناخوشایند بود... تا پارسال!
یه کتابی هست که اوایل تابستون پارسال بسیار پر فروش و محبوب شد و اوایل تابستون امسال بسیار مورد نفرت و تحریم. من هم مثل بیشتر آدمهای اون موقع این کتاب رو خوندم و برعکس بیشتر آدمهای اون موقع توی وبلاگم چیزی در موردش ننوشتم. و اعتراف میکنم که کتابی بود که از خوندنش لذت بردم، هرچند که بعضی قسمتهاش رو اصلا دوست نداشتم! تنها اشاره ای که این کتاب به نیمه دوم سال داشت این بود که آقای شخصیت اصلی، بعضی شبها بعد از اینکه کافه اش رو میبست تا خونه پیاده میرفت و تو یه آخر شب سرد زمستونی تو کوچه ها قدم میزد و سیگار دود میکرد. فقط همین... و در حین خوندن این کتاب، اوایل تابستون پارسال بود که شدیدا حس کردم که دلم میخواد تو یه آخر شب سرد زمستونی تو کوچه ها قدم بزنم و سیگار دود کنم!
تمام طول اون تابستون رو منتظر این بودم که زودتر فصل سرد فرابرسه تا من بتونم آخر شبای سرد زمستونی تو کوچه ها قدم بزنم و سیگار دود کنم! و پارسال همین موقع ها بود که در کمال تعجب حس کردم که چقدر خوشحالم ازینکه هوا داره سرد میشه و برگها زرد و آسمون ابری و مدرسه ها باز و آب استخر سبز و آدمها غمگین!
پارسال برای اولین بار تو زندگیم حس کردم که عاشق پاییز و بعد از اون زمستونم! برای اولین بار ازین دو فصل شدیدا لذت بردم و برای اولین بار ازینکه دارن تموم میشن دلم گرفت.
و امروز هم که از صبح آسمون میبارید و هوا سرد شده بود و خبر از یک پاییز و بعد از اون یه زمستون دیگه میداد، خوشحال بودم که به زودی میتونم باز تو آخر شبای سرد زمستونی تو کوچه ها قدم بزنم و سیگار دود کنم!
پ.ن. : دوسال پیش توی همین وبلاگ پستی نوشته بودم در این باره که چقدر از پاییز بدم میاد. امروز کلا تکذیبش میکنم!
آزادی خوردن و نوشیدن و کشیدن در انظار عمومی
بر همه مسلمین جهان مبارک...
وبلاگی جدید برای همه ی سلیقه ها.
با محیطی گرم و صمیمی و تصاویری زیبا و دلربا.
خدمتی دیگر از سام نیک مرام (یعنی من!).
"من سام هستم"...!
تابستان عزیز...
بی زحمت تمام شو.
من به تو فکر میکنم، تو به اون، اون به یکی دیگه...
و همین جوری پیش میره تا بالاخره به کسی برسه که به من فکر میکنه!
من الان ۱۸ سالمه...!!!
یعنی ۴-۵ روزه که ۱۸ سالمه. دقیقا از ۲۴ امرداد...
من از ۲۴ امرداد دیگه یه انسان بالغم.
میتونم تو بانک حساب باز کنم و از حسابم برداشت کنم. میتونم کار کنم. زن بگیرم. معامله کنم. برم دانشگاه. میتونم گواهی نامه بگیرم و رانندگی کنم. میتونم سیگار بکشم و مشروب بخورم و مست کنم. میتونم اعدام بشم. انگشت بشم! خر بشم. مرد بشم!!! میتونم کلی کار بکنم و کلی چیز بشم.
خلاصه اینکه از ۴-۵ روز پیش همه مشکلات من حل شده و ازین به بعد زندگیم زیبا و لذت بخش خواهد بود...