
مگه يه كليك چه زوري داره؟!! ها؟!
سازمان ملل مدتهاست که پروژه ای را برای كمك به كودكان فقير و گرسنه جهان شروع كرده است كه بر اساس آن به ازای هر كليك روی يك سايت معرفی شده، به يك كودك گرسنه در جهان غذای رايگان میرسد. این بار و در اين برنامه ، كاربران با مراجعه به سايت اينترنتی :
بر روی دکمه ی نارنجی رنگ بالای صفحه کلیک کنید، به ازای هر کلیک کمپانیهای اسپانسر این پروژه یک وعده غذای رایگان در اختیار یک کودک گرسنه می گذارند....
... لطفا اگر می توانید لینکش را در صفحه تان بگذارید ...
پ. ن. : با اطاعت از آرتميس خانوم...
هیچوقت فکر نمیکردم یکی از بهترین جاهای هستی، یکی از زیبا ترین موزه های دنیا، یکی از تاثیر گذارترین عبادتگاه های روی زمین و یکی از بهترین های کلی چیز خوب دیگه تو همین دهکده چس مسقالیه خودمون باشه!!!
شاید بشه گفت جایی که اصلا به زمین تعلق نداره...
از زمانی که یادم میاد آرزوی من و خیلی دیگه از کسایی که دهکده رو میشناسن زندگی کردن تو خونه معروفی که تو کوچه نسترن شرقیه بوده!
خونه ای دوبلکس و بزرگ با سقف شیروونیه خاکستری و دیوارهای چوبیه قهوه ایه تیره! خونه ای که هیچ شباهتی به خونه هایی که تو ایرانن نداره و کاملا مشخصه که از هیچ نظر مثل بقیه خونه ها نیست! خونه ای مرموز که هیچ کدوممون نمیدونستیم مال کیه و تا حالا هیچ کدوم از کسایی که توش زندگی میکردن رو ندیده بودیم و نمیشناختیم. البته... فکر میکردیم که نمیشناسیم!
همیشه شایعات زیادی در مورد صاحب اون خونه بوده و کنجکاویه کیف آوری تو وجود ما برای دیدن خونه از نزدیک... از جایی که بشه حسش کرد.
و امروز... من به آرزوم رسیدم!
من خونه رو حس کردم. با تمام وجود، حتی بیشتر! من امروز صبح، به مدت چندین سال تو اون خونه زندگی کردم! من زنی رو که تو خونه زندگی میکنه دیدم. باهاش حرف زدم و تمام مدتی که پیشش بودم مملو از حسی جدید بودم! حسی که تا امروز به سراغم نیومده بود. حسی که از صبح هرچی سعی میکنم نمیتونم برای کسی شرح بدم! کسی درکش نمیکنه...
صاحب خونه زنی واقعا دوست داشتنی بود که هنوز، بعد از گذشت حدود ۱۰ سال، بینهایت به همسر فقیدش عشق میورزید.
من امروز مهمون آیدا بودم... همسر استاد احمد شاملو... تو خونه رویاهام!!!
روی "ادامه مطلب" کلیک کنید...
کی گفته یه دست صدا نداره؟!!!
پس بشکن چیه؟!
چند دقیقه پیش میخواستم به یه سایت خیلی بد برم... ولی خدا رو شکر که فیلتر بود!
ما باید قدر این مقامات قضایی رو بدونیم که دستور میدن سرچ كردن کلمه ی FASHION رو تو ويكي پديا فيلتر كنن!!!!!!!!
واقعا كه Fashion خيلي حرف بديه مخصوصا اگه تو ويكي پديا باشه!!!!
امروز براي من يه روز معمولي بود مثل بيشتر روز هاي معموليم...
اين لحظه هم براي من يه لحظه كاملا معموليه...
هيچ اتفاق خاصي نيافتاده و فكر نميكنم بيافته.
يه ساعت معمولي تو يه شب معموليه كه بيخوابي زده به سرم و نشستم پشت ميزم و تو تاريكي اتاقم خيره شدم به صفحه نوراني مانيتور كامپيوترم!!!
ولي تصور كنيد كه همين روز، همين ساعت، همين ثانيه براي چند نفر فراموش نشدني خواهد بود؟!
توي همين لحظه كه داريد اين پست رو ميخونيد يا نميخونيد چند تا اتفاق فراموش نشدني در حال افتادنه؟!
زندگي چند نفر عوض شد، خراب شد، تموم شد، زيبا شد، كسل كننده شد يا شكل گرفت؟!
تصور كنيد تو همين ثانيه چند تا ماشين تو دنيا تصادف كردن، چند تا بچه به دنيا اومدن، چند نفر اولين بوسه عاشقانه رو تجربه كردن، چند نفر عزيز ترين آدمهاي زندگيشونو از دست دادن، چند نفر تو همين ثانيه بزرگترين عشق زندگيشونو تو چشم يه نفر ديگه پيدا كردن، چند نفر تو همين لحظه خبر خيلي بد يا خيلي خوبي رو شنيدن، چند نفر تصميمي گرفتن كه تا آخر عمر به خاطرش پشيمون يا مفتخر خواهند بود، استارت چند تا حركت تاريخي بزرگ تو همين ثانيه ها زده شد، چند تا اثر بزرگ هنري تو همين لحظه ثبت شد، چند تا بچه براي اولين بار اسمشونو بدون غلط با خط خودشون نوشتن، انتظار كشيدن چند نفر تو همين ثانيه ها به پايان رسيد، چند نفر تو همين لحظه به زندگيشون پايان دادن، چند نفر... ، چند نفر... ، چند نفر...
امروز، اين ساعت، اين لحظه بهترين، غم انگيز ترين، زيبا ترين، عاشقانه ترين، نا اميد كننده ترين، دوست داشتني ترين، خاص ترين، بزرگترين و فراموش نشدني ترين لحظه تاريخه. هرچند كه براي من معموليه معمولي باشه!!!
خدا راننده بد اخلاق رو اول صبح نصیب هیچکس نکنه!!!

بچه تر كه بودم آرزو داشتم كاريكاتوريست بشم...
سالها پيش مجله مورد علاقه ام "بچه ها گل آقا" بود. تماشا كردن كاريكاتورهاي "بچه ها گل آقا" برام بينهايت لذت بخش بود.
اون زمان كاريكاتوريستهاي بزرگي با گل آقا كار ميكردن و "بچه ها گل آقا" مملو از كاريكاتور هاي بينظير بود و قسمتهاي ثابتي از مجله بود كه هميشه قبل از بقيه ديده ميشد!
يكي از اين قسمت ها "ويليام تل" بود... هر هفته يك صفحه از "بچه ها گل آقا" مخصوص "ويليام تل" بود با كاريكاتوري از اون در شرايط مختلف، زماني كه ميخواست سيب رو روي سر پسرش با تير و كمان بزنه...
شايد 4 يا 5 سال پيش بود. زماني كه وقتي "بچه ها گل آقا" رو باز ميكردم، اولين صفحه اي كه ميديدم كاريكاتور "ويليام تل" بود كه به سبكي خارق العاده كشيده شده بود. كاريكاتوريست اين صفحه هم مثل بزرگمهر حسين پور و علي رادمند يكي از قهرمان هاي دوران كودكي من بود. هميشه عاشقانه دوستش داشتم و يكي از الگوهاي زندگيه هنريه من بوده و هست، و بدون اينكه حتي بدونم چه شكليه به من خيلي چيزها ياد داد...
چند روز پيش تو راه مدرسه، وقتي داشتم "تنديس" رو ورق ميزدم چشمم به تصويري افتاد كه منو به كودكيم برد... امضاي خيلي خاص و اون مهري كه هميشه آرزو داشتم يكي مثلشو داشته باشم. مهري كه روش نوشته بود "كامبيز درم بخش"...
آخر هفته افتتاحيه نمايشگاه كاريكاتوريسته "ويليام تل" بود... از خوشحالي ميخواستم "تنديس" رو به وسيله ماچ تيكه و پاره كنم!!!
تصميم گرفتم هر طور شده برم، و تمام برنامه هاي آخر هفته ام رو بر پايه نمايشگاه "كامبيز درم بخش" بنا نهادم!
همونجوري كه انتظار داشتم بي نظير بود... يكي از بهترين نمايشگاه هايي بود كه تا حالا رفتم. چيزي در حد دوسالانه مجسمه سازيه موزه هنرهاي معاصر يا حتي بهتر!!!
كاريكاتوريست "ويليام تل" رو ديدم، مثل منگل هاي نديد بديده ذوق زده باهاش حرف زدم و ازش تعريف كردم و از همه مهمتر "بوسش كرد". كاري كه از بچگي دلم ميخواست بكنم!!!
و نمايشگاه واقعا تاثيري كه هدفش بود رو روم گذاشت... "دنيا پر از جنگ و مرگ و خون ريزي و زشتيه. كارهاي من مثل يه زنگ تفريح براي ذهن آدمهاس. زنگ تفريحي كه اونهارو براي مدت كوتاهي هم كه شده از زشتي ها دور كنه"... ذهن من كه تا زماني كه تو نگارخانه "هفت ثمر" بودم فقط با تك تك شخصيت هاي نقاشيهاي كامبيز درم بخش بود.

(عكسهايي از کارها گرفتم که چند تاشو تو ادامه مطلب گذاشتم. البته این به این معنی نیست که نمایشگاه رو نبینید چون واقعا اگه نرید از دست میدینش...)
چند ساله آخری که مدرسه عدل باز بود بچه ها دیگه به این درخت حجوم نمی بردن، چون دیگه میوه نمیداد!
سالهاست که مدرسه هم تعطیل شده و دیگه بچه ای نیست...
و حالا بعد از این همه سال... درخت زردآلویه سر گلنار غربی آشتی کرده!!! امسال... بعد از اين همه سال...
سالها بود كه اين طعم رو نچشيده بودم... هنوز هم چاقاله هاش به همون خوشمزگيه روزهاي بهاريه مدرسه عدلن!
قشنگي ستاره ها واسه خاطر گلي است كه ما نميبينيمش...
چيزي كه كوير را زيبا ميكند اين است كه يك جايي چاه قايم كرده...
بچه گي هام تو خانه كهنه سازي مينشستيم كه معروف بود آن تو گنجي چال كرده اند. البته نگفته پيداست كه هيچ وقت كسي آن را پيدا نكرد و شايد حتا اصلا كسي دنبالش هم نگشت اما فكرش همه اهل خانه را هيجان زده مي كرد: خانهي ما ته دلش رازي پنهان كرده بود...
چه خانه باشد چه ستاره، چه كوير، چيزي كه اسباب زيبايي اش ميشود نامرئي است!
"از كتاب شازده كوچولو"
نميدونم اين ساعت كوفتي چه مرگشه كه اصلا حواسش نيست در نيمه اول فروردين به سر ميبره!!! انگار نه انگار كه نوروزه... بيخياله بيخيال داره در كمال بي حوصلگي و بي ذوقي وقت رو ميگذرونه!!! انگار ديگه از ساعت بودن خسته شده و فقط داره به اميد اين كار ميكنه كه يه روزي بازنشسته شه و بقيه زندگيشو در آرامش سپري كنه...
اين نوروز اصلا نوروز نيست!!!
اون از اول اولش كه هيچكدوم از اعضاي خونوادمون حواسش به سال تحويل نبود و وقتي دور سفره جمع شديم كه چند ثانيه اي از تحويل سال گذشته بود و هيچ كدوممون هم صداي توپ و آهنگ محليه بعد سال تحويل رو نشنيديم، اينم از تك تك روزاي عيد كه به نظر من از همه روزهاي معمولي،معمولي تر بودن!!!
يه زماني بود كه روزهای نوروز برامون قشنگ ترين روزها بود... همه چيزش خوب بود... از آجيل و ميوه و ديد و بازديد و عيدي گرفته تا تعطيلي مدرسه و بازي و حتي پيك شادي!!! ولي امسال ديگه اون شور و شوق قبل رو نداره!!! اين حرف من نيستا... از خيليا شنيدم كه عيد امسال اصلا مثل عيد نيست!!! حتي تلويزيون و ماهواره و اينترنت و نشریات و ايرانسل هم اينو فهميدن!!!
و صد البته "ساعت"...